تبلیغات
angelic
angelic
هوشنگ ابتهاج
چهارشنبه 24 شهریور 1389 توسط negin kamyab

ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود. بعدها که ایران آتش جنگ گرفتار شد، ابتهاج شعری با اشاره به همان روابط عاشقانه اش با گالیا سرود.

 

دیریست گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو؟ این هم حکایتی است

اما در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو

بر پرده های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

دیریست گالیا

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه رهایی لبها و دست هاست

عصیان زندگی است

در روی من مخند

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد

یاران من به بند،

در دخمه های تیره و غمناک باغشاه

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه

زودست گالیا

در من فسانه دلدادگی مخوان

اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه

زودست گالیا! نرسیدست کاروان ...

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو،

عشق من ...
باز هم محبوبه ی عزیز لطف كرده و این شعر زیبارو فرستاده.

_________________________________________________________________________________
نظرات ()

درباره وبلاگ


خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم !

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی



خداوندا !

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی

و شب ، آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟



خداوندا !

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه دیوار بگشایی

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟



خداوندا !

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن ، از این بدعت



خداوندا تو مسئولی



خداوندا !

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.


«دکتر علی شریعتی »

( دفتر های سبز )

n.angelic1993@gmail.com
n.angelic1993@yahoo.com
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
فراموشی
شب قدر
در آرزوی فرا موشی
سلام ای سال نو
مدت ها میگذرد.....
یک سوال بی پاسخ (طنز)
یه روز یه ترک و یه رشتی و یه اصفهانی ...!!
نامه غضنفرکم سواد به همسرش از عهد بوق
معنی مادر...
بدون شرح!!!!!!!!!!!!!!
یادمان باشد که ...
عکس هایی که میتونید فقط در....
چند عکس و جملاتی زیبا از دکتر شریعتی
حقه‌های عجیبی که آدم میتونه به بدنش بزنه!؟
تصاویری از یک عروسی مجلل و لوکس در چین
گلواژه های ناب و پرمحتوای زندگی
برنامه‌نویس و مهندس
گزارشی تکان دهنده از فاصله واقعی فقیر و غنی در تهران!!
عکسی عجیب که فقط ۱ بار در سال می‌ توان دید
تست مرد شناسی ( ورود آقایان ممنوع ! )
به یاد داشته باش که...
معانی جدید بعضی از کلمات ! ( جهت طنز و سرگرمی )
فروغ فرخزاد...
فروغ فرخزاد...
ترا با غیر می بینم...
داستان تکان دهنده زنی که برهنه به خیابان‌ها آمد تا مردم راحت باشند!!
هواپیماهای First Class در كشورهای مختلف جهان(فقط برای اطلاع)
چقدر تفاوت در جاهای مختلف كشور؟
حرف های من...
جبهه،شهادت،ما،زندگی....
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
Blog Skin